تبليغاتX
:: غم عشق ::

غم عشق



 

 

 

+نوشته شده درجمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 21:2 توسط علی |

ای کجایی که دلم برات تنگ شده

شاید هم تو قلبت از سنگ شده

 

دل من تنگ برات طاقت دوری نداره

چقدر داد زدم هیچکی صدام نداره

 

عاشقت گشته ام و کشته ی رویت شده ام

صورت ماهت که دیدم زودی بیهوش شدم

 

من تو را دوست دارم ای رفیق ساده دل

باور نمی کنی بپرس از دوستان اهل دل

 

کاش می شد که مرا باور کنی

من بشینم جنب تو حرفها آغاز کنی

 

عشق تو مرا برده از هوش و برم

که نتوانم تو را درخواب هم از یادم بببرم

+نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 17:59 توسط علی |

پرسید عشق چیست ؟گفتم اتش است . گفت مگر دیده ای ؟گفتم نه در ان سوخته ام....تقدیم به کسانی که با عشق زندگی میکنند

 

+نوشته شده درشنبه دهم اسفند 1387ساعت 19:54 توسط علی |

     از همه پرسیدن عشق چیست....؟؟؟؟ 

 

   

                 

                           از کودکی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت........بازی  

 

                     

                      از نوجوانی پرسیدن عشق چیست؟ گفت.......  کینه.

 

                      ازجوانی پرسیدن عشق چیست ؟ گفت .........   پول وثروت.   

 

                       از پیری  پرسیدن عشق چیست؟  گفت............   عمر  

                     ازگل پرسیدن عشق چیست ؟ گفت  .......از من خوشبوتر. 

 

                   از پروانه پرسیدن عشق چیست ؟گفت.......... از من زیباتر . 

 

                      از خورشید پرسیدن عشق چیست؟ گفت .......از من سوزانتر.  

 

                                ...   ودر آخر از خود عشق پرسیدن ..؟؟؟؟؟ 

 

                 ای عشق تو کیستی ؟؟گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم.

 

+نوشته شده درشنبه سوم اسفند 1387ساعت 20:28 توسط علی |

عشق يعني حسرت شبهاي گرم. عشق يعني ياد يک روياي نرم. عشق يعني يک بيابان خاطره. عشق يعني 4 ديوار بدون پنجره. عشق يعني گفتني با گوش کر. عشق يعني ديدني با چشم کور. عشق يعني تا ابد بي سرنوشت. عشق يعني آخر خط بهشت. عشق يعني گم شدن در لحظه ها. عشق يعني آبي بي انتها. عشق يعني يک سوال بي جواب. عشق يعني راه رفتن توي خواب. عشق يعني قلب سوخته از فراق. عشق يعني دل سپردن به سراب. عشق يعني چهره ديدن توي ماه. عشق يعني ساده بودن بي ريا

+نوشته شده درشنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 12:33 توسط علی |

کاش می شد یاد بگیریم دل کسی رو نشکنیم ...



کاش می شد یاد بگیریم در مقابل کارهامون برای دیگرون منت نزاریم ...



کاش می شد یاد بگیریم صادق باشیم ...



کاش می شد بچگانه رفتار نمی کردیم و عاقل می بودیم ...



کاش می شد دنیای قشنگ عاشقونمونو با یه نسیم کوچولو خراب نمی کردیم ...



کاش می شد یه ذره از غرور و خودخواهیمون کم می کردیم ...



کاش می شد، که اگه می شد نه من تورو نه تو منو از هم نمی رنجوندیم ...



کاش می شد ...

 

 


+نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:33 توسط علی |

خيلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکر
می کنی به خاطرش زنده ای ...

خيلی سخته که دلت بخواد گريه کنی ، اما بهونه ی درست و حسابی
نداشته باشی ...

خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون
بگه : ديگه نمی خوامت ...

خيلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ...

خيلی سخته که وقتی شام نخورده سر ميز به انتظارش نشستی ،
بياد و بگه :من سيرم ، می رم بخوابم ...

خيلی سخته که مامانت بياد و بهت بگه :
اگه يه باره ديگه زنگ بزنه اينجا ، حق نداری باهاش حرف بزنی ...

خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، اما
يه دفعه اشک از چشات جاری بشه ...

خيلی سخته که وقتی که رفتی تا با پول تو جيبی چند ماهت برای
تولدش کادو بخری اما پولا رو گم کنی....

خيلی سخته که ازت بپرسه : حاضری باهام بمونی ؟
و تو با اينکه آرزويی جز اين نداری ، مجبور باشی بگی : نه ...

خيلی سخته که وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، می ری که
حرف دلتو بهش بگی ، با يه معذرت خواهی کوچيک بگه :
فعلاً سرم شلوغه ...

+نوشته شده دریکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:31 توسط علی |

کاش می شدبرای هم یک دنیایی کوچک اما قشنگ بسازیم.کاش می شد توی

این دنیا ی کوچک قهر نبود دروغ نبود.کاش می شد توی این دنیای کوچکمان

درختی ازعشق بسازیم تا بادیدن آن درخت عشقمان محکم واستوارباشد.

کاش می شد تو دنیای کوچکمان دست نوازشی ازروی محبت وجودداشت.

کاش دنیای کوچکمان آن قدرمحکم بود که با هیچ خنجری تکه تکه نمی شد

ولی افسوس که دنیای کوچک من وتوبادست خودمان تکه تکه شده.

 

+نوشته شده درچهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 10:19 توسط علی |

هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد .... هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.... هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است .... به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني.... قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري



+نوشته شده درچهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:13 توسط علی |

روزی دختروپسری باهم دوست بودند ولی یه روز توی یه حادثه ای

چشم دختر کور شد وپسر چشماش وبه او داد بعد از اینکه دختر

چشاش دید به پسر گفت که تو کور هستی ومن دیگه تورو نم خوام

پسر گفت عیبی نداره برو ولی مواظب چشام باش

 

+نوشته شده دریکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 12:45 توسط علی |

عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:31 توسط علی |

دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟

پسر گفت : نه ، نيستي

دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟

پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم

دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم

دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش

ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :

تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد





 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:21 توسط علی |

 ازم پرسید به خاطره کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"، بهش گفتم : "بخاطر هیچکس" پرسید : پس به خاطره چی زنده هستی؟ با اینکه دلم داد میزد "به خاطر دله تو"، با یه بغز غمگین بهش گفتم "بخاطر هیچّی" ازش پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالی که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت : بخاطر کسی که بخاطر هیچ زندست

+نوشته شده دردوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:44 توسط علی |

یه روزی فكر میكردم بدون تو میمیرم
پیش خودت میگفتی تو چنگ تو اسیرم
یه روزی فكر میكردم كنار تو میمونم
تا دنیا دنیا باشه از عشق تو میخونم
یه روزی فكر میكردم برام خیلی عزیزی
اگه یه روز نباشی دل رو به هم میریزی
یه روزی فكر میكردم صادق و باوفایی
اما حالا میبینم از این حرفا رهایی
برام دیگه مهم نیست عاشق من نباشی
فقط می خوام خیلی زود از پیش من جدا شی
فقط بدون كه دیگه تو قلب من تو مردی
خیلی وقته میدونم قلبم و از یاد بردی
منم میخوام رها شم میخوام با تو نباشم
منم میخوام مثل تو با یكی آشنا شم
الان دیگه میفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز یه قطره آب بود
خداحافظ عزیزم.حال دلت خرابه
تو دیگه هیچی نیستی عشقت مثل حبابه


+نوشته شده دریکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:14 توسط علی |

اصلا در اين شکي نيست که من خيلي کوچيک کوچيکم اما نميدونم تنهايم از کجا آب ميخوره که حتي گوشه ايي از اونو هيچ کودوم از اين آدماي بزرگ بزرگ بزرگ پر نميکنن


هوا خاموش بود و چشمها خيس ، نگاه من تو را فرياد مي زد ... همين


هميشه نگاهي را باور کن که وقتي از آن دور شدي در انتظارت بماند


برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در ابتداي کمال بنگر که چگونه مي افتي؟ چو برگي زرد يا چو سيبي سرخ

عاشقانه

+نوشته شده دریکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:4 توسط علی |

گاهی وقت ها اون غرق

آرزوهات هستی که از یادت

میره خودت آرزوی کسی هستی

+نوشته شده دریکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:56 توسط علی |

اگه یه روز یکی بهت گفت دوست دارم تو سعی نکن بهش بگی دوست دارم

اگه گفت عاشقتم سعی نکن عاشقش باشی

اگه گفت همه زندگیته سعینکن همه زندگیت بشه

چون یه روز بهت می گه ازت متنفره اون وقت تو نمی تونی ازش متنفر باشی

 

 

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:45 توسط علی |

مانده ام تنهای تنها با غم عشق تو

+نوشته شده دریکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 12:43 توسط علی |

کاش می شد اشک راتهدیدکرد           فرصت لبخند راتمدیدکرد

کاش می شددرغروب لحظه ها           لحظه دیدار راتبدیدکرد

+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:1 توسط علی |

زندگی گل سرخی به نام عشق

             گل زردی است به نام غم

                        فریاد دلبندی است به نام آه

                                      آینه محکمی است به نام اشک

 

 

+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:47 توسط علی |

یک روز از گذر گهه می گذشتم که ناگهان

چشمم به تخته سنگی افتادکه روش

نوشته شده بود اگرکسی عاشق شد چه کنه

به زیرش نوشتم صبر کند

برای باردوم که از آن محل رد میشدم چشمم به نوشته افتاد

که نوشته بود اگر صبر نداشته باشه چی کنه نوشتم بمیره

برای روز سوم که از اون محل می گذشتم جوانی رو مرده یافتم که

نوشته بود عاشقی درمان ندارد

+نوشته شده درسه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:22 توسط علی |

 

دست تو تو دست من بود

دلت اما جای دیگه

توخودت خبر نداری

چشات اما اینو میگه

+نوشته شده دریکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:12 توسط علی |

 

عشق رفیق نیمه راهه

عشق سوال بی جوابه

عشق تمنای دو قلبه

عشق غریب دو نگاهه

+نوشته شده درچهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:36 توسط علی |

به نام اهوی گمشده درهوای بی کلان عشق

زمانی که ازمادرمتولدشدم صدایی درگوشم طنین

انداخت که می گفت من غم هستم وتا اخرین نفس

باتو هستم ازاوپرسیدم یعنی چه...؟

خیال کردم عروسکی است که بااوبازیخواهم کرد

امااکنون اونو درک می کنم میبینم کهمن بازیچه

غم هستم ومی بینم زندگی مجموعه ای از عشقها

ومحبت هاست پسافرین برغم که یارباوفای من

غم است ودرنبرد زندگیهم نوای من غم است

+نوشته شده درچهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:25 توسط علی |

چقدرسخته....

توچشمای کسی نگاه کنی که تموم مهرتو ازت دزدید وبه جای اون یه زخم بزرگ همیشگی به دلت هدیه داد.

چقدر سخته...

کسی رو که دوسش داری توخیالت ساعتهاباهاش حرف بزنی اماوقتی دیدیش هیچحرفی نتونی بزنی جز سلام

چقدرسخته....

باز گل آرزوهاتو تویباغچه دیگه ای ببینی وهزارباربشکنی وآرومزیرلب بگی گل من باغچه نومبارک

چقدرسخته....

دلت بخوادسرت وبهدیواری تکیه دهی که یک بارزیر آوارش همه جات له شده ولی با این همه باز بگیدوست دارم

+نوشته شده درچهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:9 توسط علی |

+نوشته شده دردوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:23 توسط علی |

+نوشته شده دردوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:16 توسط علی |


ادامه مطلب

+نوشته شده دردوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:11 توسط علی |

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی ساختن و سوختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

+نوشته شده دردوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:9 توسط علی |


ادامه مطلب

+نوشته شده دردوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:57 توسط علی |